سکوت کرد … ؟ هیچ نگفت ؟

- خوبی ؟

سکوت کرد .

هیچ نگفت .

***

- چرا این قدر دیر آمدید ؟

سکوت کرد .

هیچ نگفت .

***

- وقتی نیستی ، مدام درباره تو حرف می زند .

- وقتی هستم ، با من حرف نمی زند !

سکوت کرد .

هیچ نگفت .

***

- چرا این قدر آشفته ای ؟

- شما کی رسیدید ؟

سکوت کرد .

هیچ نگفت .

***

- دیگر دوستش ندارم .

- واقعا … ؟!

- نمی دانم … نه !

سکوت کرد .

هیچ نگفت .

***

- این طوری از دستش می دهی .

- همین حالا هم از دستش داده ام ، نداده ام … ؟!

- نه ! هنوز نه !

سکوت کرد .

هیچ نگفت .

***

- باز هم دعوا … ؟!

- همیشه !

- چرا آخر ؟!

- مدت هاست که دیگر دلیلش را به خاطر نمی آورم !

سکوت کرد .

هیچ نگفت .

***

- خیلی شکسته شده ای .

- مهم نیست .

- مهم نیست … ؟!

- هست … ؟!

سکوت کرد .

هیچ نگفت .

***

- چرا برای تغییر حال و هوا سفری نمی روید ؟

- از این سفر ها زیاد رفته ایم !

- خوب … ؟!

- تمام نمی شود ! هیچ وقت … !

- چرا … ؟!

سکوت کرد .

هیچ نگفت .

***

- چرا تمامش نمی کنید … ؟!

- دیوانه شده ای … ؟!

- جر و بحث هایتان را گفتم .

- خوب … هیچ کس دوست ندارد دعوا کند ، اما …

- نمی شود ! نه … ؟!

سکوت کرد .

هیچ نگفت .

ت … د

ترک می کنیم ، پیش از آنکه ترکمان کنند … ؟

و … د

وسوسه نوشتن مانند جذام است . می خورد و می خورد و می خورد ، اما سیر نمی شود …

گ … د

گوشه ای ایستاده بود . با کلاه و شال گردن و جارو . لبخند بر لب . ساکت و بی صدا . کودکی آمد و در آغوشش کشید . از خجالت آب شد و رفت توی زمین . ناگهان حس کرد که انگار چیزی جوانه زده در آغوشش . چیزی که رشد کرد و بالید . شد فرزندش . یک درخت زیبا ، که هرگز شاید ، خجالت نمی کشید …

ه … د

هر دو کور بودند . با این تفاوت که آن یکی ، عینک آفتابی شانل به چشم نمی زد …

ا … ت

انسان اگر بزرگواری یوز پلنگ ، هوش دلفین ، بی گناهی آهو ، سیاست روباه ، اراده مورچه ، تیزبینی عقاب ، عاطفه سگ و زیبایی قو را داشت ، بهترین آفریده این جهان بود . ولی حیف . حیف که فقط انسان است …

س … ا

سرد بود و می لرزید ،

از ترس سرما …

م … ش

مرد مرده بود و زن ، می رقصید .

با جامه سپید .

به یاد آتش .

کنار آتش .

درون آتش …

م … د

ماشه را کشید .

می خواست به دست خودش بمیرد .

از رویارویی با عزراییل سخت می ترسید …

ب … د

باران بند آمده بود . چترش را بست . پیش رفت . دست گلی را به روی سنگ مزاری گذاشت . لختی ایستاد . دعایی خواند و آرزویی کرد . سه ساعت برای رسیدن به چنین لحظه ای منتظر مانده بود . ناگزیر . آخر باران گل ها را پرپر می کند …