سکوت کرد … ؟ هیچ نگفت ؟
- 09.01.08
- داستان
- ۱ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
- خوبی ؟
سکوت کرد .
هیچ نگفت .
***
- چرا این قدر دیر آمدید ؟
سکوت کرد .
هیچ نگفت .
***
- وقتی نیستی ، مدام درباره تو حرف می زند .
- وقتی هستم ، با من حرف نمی زند !
سکوت کرد .
هیچ نگفت .
***
- چرا این قدر آشفته ای ؟
- شما کی رسیدید ؟
سکوت کرد .
هیچ نگفت .
***
- دیگر دوستش ندارم .
- واقعا … ؟!
- نمی دانم … نه !
سکوت کرد .
هیچ نگفت .
***
- این طوری از دستش می دهی .
- همین حالا هم از دستش داده ام ، نداده ام … ؟!
- نه ! هنوز نه !
سکوت کرد .
هیچ نگفت .
***
- باز هم دعوا … ؟!
- همیشه !
- چرا آخر ؟!
- مدت هاست که دیگر دلیلش را به خاطر نمی آورم !
سکوت کرد .
هیچ نگفت .
***
- خیلی شکسته شده ای .
- مهم نیست .
- مهم نیست … ؟!
- هست … ؟!
سکوت کرد .
هیچ نگفت .
***
- چرا برای تغییر حال و هوا سفری نمی روید ؟
- از این سفر ها زیاد رفته ایم !
- خوب … ؟!
- تمام نمی شود ! هیچ وقت … !
- چرا … ؟!
سکوت کرد .
هیچ نگفت .
***
- چرا تمامش نمی کنید … ؟!
- دیوانه شده ای … ؟!
- جر و بحث هایتان را گفتم .
- خوب … هیچ کس دوست ندارد دعوا کند ، اما …
- نمی شود ! نه … ؟!
سکوت کرد .
هیچ نگفت .